۱۷ آذر ۱۳۹۰

انقدر مقهور چرخش سریع این روزا شدم
و انقدر کم آوردم جلوی این بسته پنجاهی
که مجال فکر کردن ندارم
به دوری رفیقم
به رفیقای دور
به تو، به نعش فکری که ازت مونده، چشای درهم برهم، خنده های به هم ریخته، آدمای متفاوت که هیچ کدوم تو نیستی
ریدم تو زندگیم جوری که برا خودمم جا نی

۱۶ آبان ۱۳۹۰

به ا.ر
 
زمانی به تعداد برگ های درختان تکثیر می شدی
 همه ی راه تو را می دیدم  می شنیدمت
  مهم نبود کجا..
  اما روز های منتظر ما نمی مانند
  امروز برای دیدن چهره ی خورشیدی تو
  سیاهی ابرهایت را کنار نمی توانم زد!

از نویسنده یوهو

۲۴ شهریور ۱۳۹۰

کُلی برنامه داشتم
یه شب عرق بزنیم تا صبح بعد بریم کله پاچه
یه شب شیک بریم شام بیرون دو تایی
یه روز بریم شمال
لپ گُلی راه بریم بین ویلا شما و خاله اینات
کلی برنامه داشتم

۰۱ شهریور ۱۳۹۰

فکر می کنم وجود خارجی نداری
وقتی چشام تنگه فقط می بینمت
یا وقتی ممولی ام بت فکر می کنم غصه می خورم
یا راه میرم در مسیر، بوی گریبانت میاد یهویی
گریبان مگه بو داره؟
وجود نداری

۱۹ مرداد ۱۳۹۰

بی قراری لبات از چیه؟
چجوری این کارو می کنی؟
کجا رو نگاه کنم؟
کسی نبینه نگات می کنم
میشه تموم شی؟
میشه درست شم؟

۰۵ مرداد ۱۳۹۰

تو گفتی و گفتی
از سانفرانسیسکو تا نیویورک
آدمای خوب، کشور خوب
با چشات که منو نگاه نمی کرد.

من زدم بیرون تو شهر خودم با غمباد
تو پیادروها، خیابونا همه آدما غم داشتن، اخم داشتن
فقط تو فرق نکردی
این شهرم دیگه غریبه است.

۲۱ تیر ۱۳۹۰

لاغر شدم
ریشا رو نمی زنم
صبحا با اخم پا می شم
با غم می خوابم
مسعود اینا فمیدن علف می زنم حتما زناشون کلی صحبت دارن
کسی این ورا نمی یاد
اینقدر قیافه ات محوِ که اصن نمی خوام بش فکر کنم