۲۲ بهمن ۱۳۸۹

با هرقدمی که ور می داشتی نمی دونستی شاید
یه سری سلول ها می میرن
از پله ها که می یومدی بالا
یکی به گا می رفت
با آبتین در سرسرا
یکی نا بود شد و تموم شد
همون روز همون جا تو سرسرا
تموم شد

۱۸ بهمن ۱۳۸۹

نور چراغا کشید
نور نارنجی داروخونه کشید
نور ماشینا کشید
کشید و کشید
رد شد و رفت
پشت خونه گِردِ تو گلستان شمالی
دم جاده لشکرک که پنچری می گرفتم روز اولی
رفت٫ رفت
لا موهات چرخید رفت

۲۱ دی ۱۳۸۹

-الو؟
-- ...
-الو؟
-- ...
الوووو؟
-- ...

من اون الو ام و علامت سوالِ فکرت که چسپیده بهم
... تو که تُخمِتَم نی

۱۸ دی ۱۳۸۹

آگهی فروش

به دلیل تغییر کارایی خاطرات زیر به فروش می رسد.
قیمت ها توافقی است. یه جاهایی هم مجانی است.

۱- اُپِل کورسای سورمه ای  ۱ دستگاه
۲- چشم ۲ عدد
۳- رغیب ۳ نفر (؟)
۴- بو ۱ شیشه
۵- شمال ۱ بار

۳۰ آذر ۱۳۸۹

خُرد شدم
حداقل خُرده هامو شوت نکن
فرصت کنم جمعش کنم
سَرِهَمش کنم
و باز خرابت شم

۱۸ آذر ۱۳۸۹

دهنم خشک شده بود
تو درخت ها سر کوچه الک زده بودیم تا ناموس
هر چی آب می خوردم ردیف نمی شد
تو نبودی، نمی دونم کجا
وگرنه ما خشک نمی شدیم
الانا هم خیلی خشک می شیم
شاید چون نیسی

۱۵ آذر ۱۳۸۹

هیچی کار نمی کرد
مربع، دایره، ضبدر،مثلث
عقبم نمی رفت، فقط می رفت جلو
فک کنم دِمو بود اصن
ازش بیرونم نمی شد اومد تا اینکه خودش تموم شد
بازیه تخمی بود
ولی هنوز تو کَفِشَم