۲۶ فروردین ۱۳۹۰

دستت چرا سرده؟
چون خون توش جریان نداره
چون پمپاژ کننده، قلب واساده
چون مغز بش گفت وایسا، شایدم خودش به خودش گفت
چون گوش هرچی گرفته بود داد به مغز
چون امواج اون توی گوشُ لرزوندن
چون لبات تکون خوردن گفتن: من که دارم می رم، تا یه ماه دیگه حداکثر

۱۹ اسفند ۱۳۸۹

اول رفتم اون اتاق ته ایه
نشستم زیر پنجره بلکه گریه کنم
هی گریه ام نیومد
تا غم باد کردم
باد کردم
باد کردم
رفتم تو آسمون
از اون بالا دیدمت داری میری بستنی چمن
می خندیدم دست تکون می دادم ولی باز غم باد داشتم
غم داشتم

۲۲ بهمن ۱۳۸۹

با هرقدمی که ور می داشتی نمی دونستی شاید
یه سری سلول ها می میرن
از پله ها که می یومدی بالا
یکی به گا می رفت
با آبتین در سرسرا
یکی نا بود شد و تموم شد
همون روز همون جا تو سرسرا
تموم شد

۱۸ بهمن ۱۳۸۹

نور چراغا کشید
نور نارنجی داروخونه کشید
نور ماشینا کشید
کشید و کشید
رد شد و رفت
پشت خونه گِردِ تو گلستان شمالی
دم جاده لشکرک که پنچری می گرفتم روز اولی
رفت٫ رفت
لا موهات چرخید رفت

۲۱ دی ۱۳۸۹

-الو؟
-- ...
-الو؟
-- ...
الوووو؟
-- ...

من اون الو ام و علامت سوالِ فکرت که چسپیده بهم
... تو که تُخمِتَم نی

۱۸ دی ۱۳۸۹

آگهی فروش

به دلیل تغییر کارایی خاطرات زیر به فروش می رسد.
قیمت ها توافقی است. یه جاهایی هم مجانی است.

۱- اُپِل کورسای سورمه ای  ۱ دستگاه
۲- چشم ۲ عدد
۳- رغیب ۳ نفر (؟)
۴- بو ۱ شیشه
۵- شمال ۱ بار

۳۰ آذر ۱۳۸۹

خُرد شدم
حداقل خُرده هامو شوت نکن
فرصت کنم جمعش کنم
سَرِهَمش کنم
و باز خرابت شم