۰۱ شهریور ۱۳۹۰

فکر می کنم وجود خارجی نداری
وقتی چشام تنگه فقط می بینمت
یا وقتی ممولی ام بت فکر می کنم غصه می خورم
یا راه میرم در مسیر، بوی گریبانت میاد یهویی
گریبان مگه بو داره؟
وجود نداری

۱۹ مرداد ۱۳۹۰

بی قراری لبات از چیه؟
چجوری این کارو می کنی؟
کجا رو نگاه کنم؟
کسی نبینه نگات می کنم
میشه تموم شی؟
میشه درست شم؟

۰۵ مرداد ۱۳۹۰

تو گفتی و گفتی
از سانفرانسیسکو تا نیویورک
آدمای خوب، کشور خوب
با چشات که منو نگاه نمی کرد.

من زدم بیرون تو شهر خودم با غمباد
تو پیادروها، خیابونا همه آدما غم داشتن، اخم داشتن
فقط تو فرق نکردی
این شهرم دیگه غریبه است.

۲۱ تیر ۱۳۹۰

لاغر شدم
ریشا رو نمی زنم
صبحا با اخم پا می شم
با غم می خوابم
مسعود اینا فمیدن علف می زنم حتما زناشون کلی صحبت دارن
کسی این ورا نمی یاد
اینقدر قیافه ات محوِ که اصن نمی خوام بش فکر کنم

۰۶ تیر ۱۳۹۰

من آرایش کردن دخترا رو خیلی دوس دارم
حالا یا فتیش متیش یا نه طییعیه همه اینجوری می شن
نمی دونم چجوری یاد همچین چیزی افتادم
لبا ماتیکی
یا چشمهای رو به پایینت که علاقه من بود و با آرایش رو به بالا می شد و همچنان علاقه ام بود
آره هی یادت هست این روزا

۲۷ خرداد ۱۳۹۰

دارم
دارم تو این لیوان یخ دار
تو این کارتای تیکه تیکه
هرکی یه جا
هر کی یه غم
دارم خودمو به گا می دم

۲۱ خرداد ۱۳۹۰

من خرابتم هنوز